|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
ملامتت نمی کنم
که مرا باور نکردی
هر چند به ناگاه امروز شد .
رد تنهائیم بر دیوار
نقش ترا جاودان کرده
و عجیب نیست که من دردم را
تنها به درختان می گویم.
لاک تنهائیم را
گذر آدمها سخت کرده
و من بناچار
بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار
- با وسواسی کودکانه -
می نهانم.
همبستری با خیالت
هر شب خطی نو می زاید
و من این نوزادان غم زاده را
با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .
آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان
در پس خط چین تحمل من
قیامتی به پا کرده ابدی .
کاش کسی به من می گفت
این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟
کاش ...
کسی ...
به من ...
می گفت ...
کاش .
تماشاي تو
قمار بزرگي است
ناگاه
به نگاهي
قمارخانه را يكجا مي بري
قمار خانه اي
كه در سينه من است
نمی دونستم یک روز از عشق تو
تمام هستیمو یکجا می بازم
این سکوت سکوت من و تو بی تردید
حصار کاغذی ذهن را خواهد شکافت
می خوام تو رو که باشی
جون بدی تا نمیرم