|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|

در سكوت و خلوت سحر
پنجره اي بر روي پرنده باز مي شود
و افق ، از ابديت تا نهايت
پرنده را به پرواز مي خواند
آسمان ودرخت براو
آغوش مي گشايد
و باد ، در گوشش
عاشقانه آهنگ رهايي را زمزمه مي كند
پرنده در حسرت پرواز
و پرواز در حسرت پرنده
اي كاش پرنده در زندان عادت
زبان طبيعت را از ياد نبرده باشد !
سکوت سرشار از سخنان نا گفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده .

سکوت می کنم که نگفتنم بهتر است
که نفس کشیدنم بهانه است
بهانه ای برای انتظار