|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو
بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان
که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي
عشق چشمی ست که گاه
خود را به کوری می زند
تا از خیابان عبورش دهی
بی که بدانی عبورت داد.
چه خبر از غم نامردی ها
چه خبر از دل و دلدادگی ها
مریـــــــــــــــــــم هست و
این همه حرف و سکوت
چه خبر از من و این چشم کور
بوده رسمی از قدیم با مردمان
چه خبر از میوه و نان و کباب
من در این جا خسته از غربت و خواب
چه خبر از مریـــــــــــــــــــــــــــم و ....

سروده ، شعیب عزیزم
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم
یا در اندیشه خوب و بدش باشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.
می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس
