|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
آهای !
غریب آشنا
حوالی نگاه من ،نيا
كه خيس مي شوي !
من از خودت شنيده ام
كه بوي گريه مي دهم !!!

روزگاري را در اندرون دره اي سپري كرده ام
كه اسبهاي رنجور در آن گام بر مي دارند
غم را ديده ايم
بسان گروهي از پرندگان
كه بالاي سرمان در پروازند

مرا رها كن
و هيچ كتابي را از من مخواه
زيرا كتاب دادن نزد من عار است
كتاب معشوق من است
معشوق نه فروشي و نه دادني است

هی بیقرار!
دلنازکتر از نمیدانم چه…!
تو یعنی نمیدانستی
پشت همین کوچهی خواب و چینهی خاکستر،
باغی بوده است بالا دستِ دریا و دامنه؟!