|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
درخت
برگهای خویش را
پیشکش باد می کند
تا باد
برایش
ابرهای بارانی آورد
برگها
عاشقانه
ترک زادگاه خویش می کنند
و راه سرنوشت را پیش می گیرند ...
باران می آید
و درخت تنهاست ...
خيره به جهان
خيره به تو
و دروازه هاي يخي از زمستاني دور
بر کدام مدار چرخيده ايم
که دستي گهواره اي را نمي جنباند
و شعله اي بر بلندي آتش نمي رقصد؟
مگر آسمان پريدن نمي خواهد
که هر لحظه مي ريزيم
از بالي به بالي
و تاريک مي شويم
از نگاهي به نگاهي
نمي دانم گوشه کدام آواز را به خاک سپردند
که اين رقص ده صوفيانه است و نه.....
نمي دانم چرا با شکستن پلها
رودخانه ها بد نام ميشوند
