|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
برسر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
