|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
اميدي که به خوابش می ديدم, رويا بود,
رويايي بود و بس؛ و بيدار می شوم اکنون,
پريشاني ام افزون و پيرم و محزون,
به خاطر يک رويا.
چنگم را می آويزم بر درختی,
بيد مجنونی در دل برکه ای,
چنگ بي نوايم را, در هم شکسته و فشرده,
می آويزم آنجا,
به خاطر يک رويا.

آرام باش,
آرام باش ای دل بشکسته ام,
آرام باش و بشکن ای دل بی نوايم,
دنيا و زندگی و خود من, همه تغيير کرده ايم,
به خاطر يک رويا.