|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
مسافر من !
می رفتی و من می دیدم
که غرور از چمدانت بیرون زده است
و من بر تنهایی خویش
آنقدر کودکانه گریستم
که دیگر بزرگی ام را احساس نمی کنم
این روزها شعر و ترانه ها
کوچکتر از آن شده اند
که من و تو در آن جای گیریم
اگر بر گردی
نگاه های عاشقانه را
در قابی جای می دهم
تا دور از چشم نقاشان جهان
تقدیمت کنم
تا سبز و بهارانه برویند
و اگر دوباره نیایی
من روزگار زمستان را سیاه خواهم کرد !