|
ماه می گذرد ..در انتهای مدار سردش ..ما مانده ایم و روز نمی آید .
|
نفس باد پر از بوی تو بود
تو كه از رهگذر آينهها میگذري
تو كه رواندازت
ململ نقرهای مهتاب است
تو كه در چشمكِ پرشيطنت ستاره پنهان بودی
هرچه میخواست خدا
آن بودی
تو كه میخنديدی
قفلها وامیشد
باغ پيدا میشد
هرچه خط بود به مهمانی دريا میرفت
خزه دريا میشد
وكتاب
كه فرو میمرد
از دانش بیحاصل خويش
به سرانگشتِ مسيحای تو بينا میشد
حرف تو است
تو كه میخنديدی
سبد بخشش خورشيد پر از سيب طلايی میشد
من همه ما
ما همه من
من پر از وسوسهی بی من و مايی میشد
حرف تو است
تو كه از رهگذر آينهها میگذري...